از سوی شیشه ی عینک استاد سرزنش وار به من مینگرد

باز در چهره ی من می خواند که چه ها بر دل من می گذرد

می کند مطلب خود را دنبال بچه ها عشق گناه است گناه

وای بر ان دل نو خواسته ای که لشکر عشق بتازد بی گاه

مینشینم همه ساعت خاموش در دل خویشتنم غوغاییست

مبسر امروزچو اسمم را خواند بی گمان داد کشیدم غایب

بچه ها همگی خندیدند که جنون گشته به طفلک غالب

بچه ها هیچ نمی دانستند که من اینجا ودلم جای دگر

دل انهاست ره درس وکتاب دل من در ره سودای دگر

 


 

نوشته شده توسط Scarlet در 87/01/08 ساعت 14:47 موضوع | لینک ثابت